دونالد ترامپ با تجاوز به ایران، خاورمیانه را وارد بن‌بست کرد؛ ضرورت جلوگیری از جنگ فرسایشی

مدیر اجرایی اندیشکده شورای خاورمیانه در امور جهانی با اشاره به پیامدهای تجاوز نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، هشدار داد که این اقدام نه‌تنها به تغییر قاطع موازنه قدرت در منطقه منجر نشده، بلکه خاورمیانه را در مسیری بن‌بست‌گونه و به سمت جنگی فرسایشی، بی‌پایان و فاقد چشم‌انداز روشن سیاسی سوق داده است.

به گزارش آژانس خبر تحلیلی، خالد الجابر، مدیر اجرایی اندیشکده شورای خاورمیانه در امور جهانی در یادداشتی نوشت: درست چند ماه پیش، کارشناسان پیش‌بینی می‌کردند که تجاوز نظامی مشترک اسرائیل و آمریکا به ایران، واقعیت جدیدی را در خاورمیانه رقم خواهد زد و موازنه قدرت و بازدارندگی منطقه‌ای را برهم خواهد زد. فرضیه آنان بر پایه‌ای روشن استوار بود: یا تهران تحت فشار خسارات وارده مجبور به عقب‌نشینی می‌شود یا راه برای یک توافق سیاسی باز می‌شود تا منطقه روی ریل استقرار و ثبات بیشتری قرار گیرد. اما امروز، سیر حوادث دقیقاً در جهت عکس در حرکت است.

خاورمیانه وارد تونلی بن‌بست شده است؛ سیری که نه به سمت صلح می‌رود و نه به سوی یک درگیری همه‌جانبه که موازنه قدرت را به شکلی قاطع تغییر دهد. در عوض، منطقه در حال لغزش به سمت بدترین سناریوی ممکن است: یک جنگ فرسایشی بی‌انتها، بدون هیچ افق روشنی از راهکار سیاسی یا پیروزی قاطع نظامی. این منازعه در حال تبدیل‌شدن به ویژگی پایدار چشم‌انداز منطقه‌ای است؛ جریانی که با تشدید متقابل تنش‌ها، تهدید زیرساخت‌های حیاتی، فرسایش امنیت منطقه‌ای و تضعیف اقتصاد جهانی شناخته می‌شود. خطر اصلی این است که فرسایش، ناامنی و بی‌ثباتی اقتصادی، به «وضعیت عادی جدید» در خاورمیانه بدل شوند.

سرایت آتش جنگ به جبهه‌های جدید

جنگ‌ها تنها زمانی فاجعه‌بار نیستند که در قالب یک آتش‌سوزی بزرگ و یک‌باره شعله‌ور می‌شوند، بلکه زمانی که به وضعیتی دائمی و خود-بازتولیدکننده تبدیل می‌شوند نیز به همان اندازه ویرانگرنددامنه‌های این درگیری بسیار فراتر از مرزهای ایران گسترش یافته است. تهران و گروه‌های متحدش در منطقه همچنان به حملات خود در خلیج فارس ادامه می‌دهند و عراق نیز به میدان نبردی برای هدف قرار دادن شبه‌نظامیان و پایگاه‌های نظامی تبدیل شده است. اردن نیز در تیررس قرار دارد؛ پهپادهایی که از آسمان این کشور عبور می‌کنند، پای آن را جنگ کشیده‌اند. حتا دامنه رویدادهای احتمالا مرتبط با جنگ علیه ایران به سواحل مصر نیز کشیده شده است.

این دامنه تنش به یمن و جغرافیای دریای سرخ نیز سرایت کرده و از عملیات‌های نظامی نقطه‌ای، به یک بحران امنیتی تمام‌عیار تبدیل شده است؛ بحرانی که شریان‌های دریانوردی بین‌المللی را تنگ‌تر کرده، هزینه‌های تجارت جهانی را بالا برده و منطقه را به فاز جدیدی از مخاطرات ژئواستراتژیک فرو برده که یکی از مهم‌ترین شاهراه‌های تجاری جهان را تهدید می‌کند.

تنگه هرمز به محکم‌ترین کارت بازی و ابزار چانه‌زنی تهران تبدیل شده است؛ یک‌پنجم نفت خام جهان و بخش قابل‌توجهی از گاز مایع طبیعی (LNG) از این تنگه عبور می‌کند که آن را به نقطه‌ای حیاتی و گلوگاهی در سیستم انرژی جهان بدل ساخته است.

نگران‌کننده‌ترین نشانه در این میان، نه تعداد موشک‌ها، بلکه تعداد جبهه‌های نبرد است که همگی در حال گسترش هستند؛ حتی اگر شدت آتشبارها افزایش نیافته باشد. این خطرناک‌ترین نوع تشدید بحران یعنی «توسعه جغرافیایی جنگ» است؛ توسعه‌ای که تلاش‌های نظامی تحت رهبری آمریکا با مشارکت پایگاه‌هایی در بریتانیا، آلمان، پرتغال و بلغارستان را در بر می‌گیرد، در کنار اسرائیل که به عنوان کانون اصلی نیروهای آمریکایی در منطقه عمل می‌کند.

به نظر نمی‌رسد واشنگتن در حال حاضر به دنبال حمله زمینی به ایران باشد، اگرچه بحث‌هایی درباره پیاده‌کردن محدود نیرو در برخی جزایر ایرانی مطرح شده است. آمریکا بر اساس تجربیات گذشته می‌داند که هزینه سرنگونی حکومت ایران می‌تواند بسیار بیشتر از بقای آن باشد و تبعات منطقه‌ای آن حتی مرگبارتر از خود فروپاشی برآورد می‌شود.

در این میان، اسرائیل در حاشیه قرار گرفته است. اگرچه اسرائیل می‌تواند ضرباتی به ایران وارد کند، اما نمی‌تواند تنها با اتکا به نیروی هوایی، توانمندی تهاجمی ایران را محو سازد؛ از سوی دیگر، توانایی آمریکا برای تجاوز نظامی هم‌زمان از چندین جبهه نیز در حال فرسایش است.

با این حال، توانمندی ایران هرگز در حمله به اهداف ثابت محدود نبوده است؛ بلکه شبکه‌ای سیاسی و ایدئولوژیک را شامل می‌شود که سراسر منطقه را در بر می‌گیرد. اگر فرض کنیم که تجاوزهای نظامی اخیر باعث کاهش نفوذ سیاسی ایران هم بشود، آنگاه دیگر هدف تهران دست‌یابی به یک پیروزی نظامی یا سیاسی نخواهد بود؛ بلکه تلاش می‌کند تا با تبدیل‌کردن کل خاورمیانه به صحنه فرسایش (جایی که هیچ‌یک از طرفین نه می‌توانند پیروزی قاطعی به دست آورند و نه می‌توانند عقب‌نشینی کنند) مانع از پیروزی رقبای خود شود.

چشم‌انداز آینده

این منطقه وارد مرحله‌ای تاریخی از بازسازی اقتصادی، تنوع‌بخشی به درآمدها و تبدیل‌شدن به قطب جهانی سرمایه‌گذاری، انرژی و فناوری شده بود که اتکای آن بر پروژه‌های توسعه‌ای بلندمدت استوار بود؛ امروز این منطقه بیش از سرمایه اضافی، به «ثبات» نیاز داردمسیر این درگیری روزبه‌روز شفاف‌تر می‌شود. حمله زمینی به ایران فعلاً از روی میز کنار رفته و هیچ پایانی هم برای جنگ در افق دیده نمی‌شود. برعکس، شاهد سرایت سرطان‌وار درگیری هستیم. خلیج فارس متحمل حملات موشکی مکرر می‌شود و جبهه‌های نبرد از تنگه هرمز تا دریای سرخ و چه بسا مناطق دیگر امتداد می‌یابند؛ در حالی که کانون اصلی منازعه همچنان لاینحل باقی مانده است.

ایران برای دفع تهدید علیه خود بر الگوی مقابله تسلط یافته‌است: تبدیل هر مرز به یک جبهه بالقوه، هر گذرگاه دریایی به ابزاری برای فشار سیاسی و هر گروه متحد منطقه‌ای به اهرمی برای فرسایش دشمنانش.

واکنش ایران به تجاوز خارجی دیگر صرفا دفاع از خاک خودش نیست، بلکه بر سر سرشکن‌کردن و توزیع هزینه‌های جنگ است تا اطمینان حاصل کند قیمت نفت، دریانوردی بین‌المللی و ثبات کشورهای عربی، بخش جدایی‌ناپذیری از محاسبات بازدارندگی و پاسخ متقابل تهران باقی می‌مانند.

ساده‌لوحانه است اگر تصور کنیم این نوع درگیری، خطری کمتر از یک جنگ همه‌جانبه دارد. جنگ‌ها تنها زمانی فاجعه‌بار نیستند که در قالب یک آتش‌سوزی بزرگ و یک‌باره شعله‌ور می‌شوند، بلکه زمانی که به وضعیتی دائمی و خود-بازتولیدکننده تبدیل می‌شوند نیز به همان اندازه ویرانگرند. هر ضربه، ضربه‌ای متقابل را در پی دارد و هر جبهه جدید، بهانه‌ای برای گشودن جبهه‌ای دیگر می‌شود؛ تا جایی که منطقه در نهایت خود را غرق در جنگی می‌بیند که هیچ‌کس رسماً آن را اعلام نکرده، اما به واقعیتی روزمره تبدیل شده و اقتصاد، امنیت، سیاست و جوامع را به یک‌اندازه می‌بلعد و مستهلک می‌کند.

تناقض بزرگ در اینجاست که هر یک از طرفین تصور می‌کند می‌تواند سرعت و شدت تشدید بحران را کنترل کند (یعنی زمان‌بندی، دامنه و پیامد هر اقدام را خودش تعیین کند) اما پویایی‌های نبرد اغلب از محاسبات خود بازیگران فراتر می‌رود. جنگ‌های طولانی‌مدت نادر است که تحت کنترل طرف‌های متخاصم باقی بمانند. جنگ ویئتنام از حادثه خلیج تونکین آغاز شد و به یکی از بزرگ‌ترین تقابل‌های جنگ سرد بدل گشت؛ پس از آن نیز جنگ‌های فرسایشی و ناهمگون در عراق و افغانستان رخ داد. به همین ترتیب، «عملیات ویژه نظامی» روسیه در اوکراین به یکی از بدترین منازعات اروپا پس از جنگ جهانی دوم تبدیل شده است.

هر جنگ فرسایشی با تصور کنترل آغاز می‌شود و با از دست رفتن کنترل به پایان می‌رسد. خاورمیانه امروز از عهده هزینه‌های چنین فرسایشی برنمی‌آید. این منطقه وارد مرحله‌ای تاریخی از بازسازی اقتصادی، تنوع‌بخشی به درآمدها و تبدیل‌شدن به قطب جهانی سرمایه‌گذاری، انرژی و فناوری شده بود که اتکای آن بر پروژه‌های توسعه‌ای بلندمدت استوار بود؛ امروز این منطقه بیش از سرمایه اضافی، به «ثبات» نیاز دارد.

اما این جنگ، منابع را از مسیر توسعه به سمت دفاع، از سرمایه‌گذاری اقتصادی به سمت امنیت، و از ساختن آینده به سمت مدیریت بحران منحرف می‌سازد. این فقط یک زیان مالی نیست که بتوان آن را در بودجه سال‌های بعد جبران کرد؛ بلکه به معنای از دست رفتن زمان، اعتبار بین‌المللی و فرصت‌های تحقق چشم‌اندازهای ملی بلندمدت است. سرمایه‌گذارانی که برنامه‌های خود را تغییر می‌دهند به این زودی‌ها بازنمی‌گردند، و شرکت‌های کشتیرانی که مسیرهای خود را عوض می‌کنند با اولین نشانه‌های آرامش، به مسیر قبلی برنمی‌گردند.

در حالی که تهران تصور می‌کند حملات محدود ممکن است از یک جنگ بزرگ جلوگیری کند، این خطر وجود دارد که ناخواسته وارد درگیری و باتلاقی شود که توان تحمل و بقا در آن را ندارد.

در نهایت، خاورمیانه وارد مرحله‌ای شده که بس خطرناک‌تر از یک جنگ همه‌جانبه است: وضعیت نبردی بی‌انتها، با شدتی پایین اما با هزینه‌ای فوق‌العاده سنگین؛ جنگی بدون برنده و با بازندگانی قطعی و بازیگران جدیدی که در صف قرار گرفته‌اند تا سهم بیشتری از این خسارت ببرند.

اگر این روند ادامه یابد، پرسش اصلی این نخواهد بود که جنگ چه زمانی به پایان می‌رسد؛ بلکه پرسش این است: چند کشور دیگر به داخل این گرداب درگیری کشیده خواهند شد، و جهان چه زمانی متوجه می‌شود که نه با یک بحران زودگذر، بلکه با نظمی جدید در منطقه روبروست که منطق «فرسایش دائمی» بر آن حکمرانی می‌کند؟

انتهای پیام/

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید