به گزارش آژانس خبر تحلیلی، «آن شب یکی از شبهایی بود که هیچوقت از خاطرم نمیرود… شبی که فهمیدم بعضی آغوشها، شبیه خانهاند؛ تا آخرین لحظه پناه میمانند.
اوایل شب بود که صدای انفجار را شنیدیم. چند ثانیه بعد بیسیمها به صدا درآمد؛ گفتند در یکی از خیابانها حمله شده و باید سریع خودمان را برسانیم.
همه آماده بودیم. سوار شدیم و به سمت محل حادثه حرکت کردیم.
وقتی رسیدیم، دیدیم یک خانهی مسکونی زیر آوار رفته… و در دل همهمان فقط یک دعا بود؛ اینکه کسی زیر آوار نمانده باشد.
وقتی برای آواربرداری وارد آن خانه شدیم، آجرها را یکییکی کنار میزدیم و دنبال نشانهای از زندگی میگشتیم.
ناگهان صحنهای دیدم که هیچوقت از خاطرم پاک نمیشود.
مادری زیر آوار افتاده بود و دو فرزند کوچکش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار در آخرین لحظه، خودش را سپر کرده بود تا به آنها آسیبی نرسد.
وقتی آنها را از زیر آوار بیرون آوردیم… فهمیدیم که هر سهشان، در همان آغوش آخر… به شهادت رسیده بودند